غزل مناجاتی با خداوند کریم
"من" را بگیر از من و خود را به من بده آئـیـنـهای بـرای تـمـاشـا بـه مـن بـده این چشمههای خشک به دردی نمیخورد پس رودهـای راهـی دریـا به من بده از این خزان سوخته چیزی نمانده است با اشک، نـوبهـار شکـوفـا به من بده امشب هرآنچه غیر تو در سینۀ من است از من بگیر و وعـدۀ فردا به من بده مثل همیـشه حـال مرا رو به راه کن غـمگریه را بگـیر و تسلی به من بده صدها قـدم به سوی منِ خـسته آمدی گامی به سوی عـالـم معـنا به من بده کنج فراق و اوج تقرب به دست توست در راه عـشـق، جـام بـلایا به من بده حتی عذاب کردن تو غیر لطف نیست پـس درد را بـدون مـداوا به من بـده حبلالمتین عبد گـنهکـار فـاطـمهست پس رشتهای ز چادر زهرا به من بده تنهـا پـنـاه گـریـۀ فرزند، مـادر است مادر! کـنار چادر خود جا به من بده |